تبليغاتX


ترنم ترانه اعتماد




  !!! ... يك زن با انگشتري تو انگشتش

پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386

 

 

0 نمي داني چه تنهايي دلگيري گريبان را گرفته ؛ اينجا توي خانه ديوار به ديوار ما عروسي است و هياهو و شادي و من اينجا تنها هستم با گذشته و سكوت غمگين خانه و غروبي گرم و ساكت كه دلگيريم را دو چندان مي كند . روي تختم دراز كشيده ام و به اين هياهو ي شادي گوش مي كنم دلم بيشتر و بيشتر مي گيرد و همينكه صداي خواننده كه گرم و غمگين مي خواند بلند مي شود مثل اينست كه تو مي آيي و روبرويم مي نشيني .

 

 سايه است توي اطاقم شكل مي گيرد و همه جا مي افتد مثل اينست كه روي همه ديوار ها و عكس ها نقاشي هاي اطاقم تو هستي و نگاهت كه نافذ است و عميق و مهربان است تا توي قلبم مي آيد و تمام ريشه هاي وجودم را مي خوراند . چه حماقتي ! من توي اين غروب دلگير تابستان بجاي آن كه به عروسي خانه همسايه بروم اينجا نشسته ام و تو را در رويا تماشا مي كنم . دلم مي خواست مي توانستم همه آن جاهايي را كه تصوير تو روي آنها افتاده است خراب كنم و سايه ات را زير پايم لگد كنم .

 

اما مگر من مي توانم ؟ ! تو بگو مگر مي توانم ؟ آينه را بر مي دارم و خودم را توي آن نگاه مي كنم . مي بينم كه تصوير موج مي شود و مي لرزد و بجاي خود تصوير تو روي آن نقش مي بندد و نگاه پرسشگرت روي من خيره مي ماند . آينه را پرت مي كنم آن طرف و آينه مي شكند و تصوير تو شكست بر مي دارد .

 

فكر مي كنم ترا شكسته ام و دلم را به همين خوش مي كنم ، اما چه دلخوشي بيهوده اي ! تو همه جا هستي ، همه جا ... و من مگر مي توانم ترا بشكنم ؟ مگر مي توانم ؟

مثل اينست كه تو آن طرف نشسته اي و من در اينجا مي گويم " چرا آمده اي ؟ " تو مي خندي و مي گويي : _ خوب آمده ام ديگر ، آمدن كه دليل نمي خواهد ... با ضجه مي گويم : _ تروخدا برو ... من ... . و تو مي خندي و با مسخرگي مي گويي : _ باز هم تعهدات ؟ هان ؟ سرم را پايين مي اندازم و با مداد روي كاغذ يك طرح درهم مي كشم .

 

دستت را دراز مي كني و دستم را مي گيري . مي گويم : _ نه ترو خدا برو ... اما خودم مي آيم كنارت مي نشينم و تو مي گويي : _ چه دير رسيدم به تو . اما چه خوب ! جز ء جزء وجودت را مي جويم ، دير رسيدن مهم نيست . بغض گلويم را مي گيرد و نگاهم روي حلقه ام خيره مي ماند . مي گويم : _ درباره ي من چه فكر مي كني ؟ و تو با بي خيالي شانه هايت را بالا مي اندازي و مي گويي : _ هيچ ، تو آزادي هر طور دلت مي خواهد زندگي كني . از اين حرف دلم مي گيرد : _ چرا هيچ ؟ تو بايد در مورد من فكر كني ؟ تو بايد ... . و تو دستت را زير چانه ام مي گذاري و مي گويي : _ به چه فكر مي كني ؟ . مي گويم : _ هيچ ... هيچ ... و بعد بي اختيار مي پرسم : _ وقتي يك زن با انگشتري توي انگشتش فكر يك نفر ديگر را مي كند چه معني اي دارد ؟

 

در جواب دادن مكث مي كني و بعد و بعد با لجاجت تمام مي گويي : _ هيچ . و من فرياد مي زنم : _ اگه تو نمي داني من مي دانم ، بي بند و باري ، خيانت ... . رويم را بر مي گردانم تا تو اشك هاي مرا نبيني . بدون آنكه چيزي بگويي مي آيي و روبرويم مي نشيني و آنقدر نگاهم مي كني كه حس مي كنم يك چيزي مثل سرب داغ دارد توي تمام تنم جريان پيدا مي كند و مرا مي سوزاند . با خودم مي گويم : _ چرا بايستي توي دنيايي با اين وسعت من فقط به تو فكر كنم ؟ چرا ؟ چرا بايستي اينقدر حقير فكر كنم ؟

 

با اين خيال رويم را بر مي گردان و بلند مي شوم كه بيايم . مي گويم : _ بايد برم . تو مي گويي : _ كجا ؟ مي روي كانون گرم رناشوئيت را ... ! ؟ . مي گويم : _ نمي دانم . براستي كجا مي خواهم بروم . اما بي فايده است . مي بينم كه همه جا تو هستي و حتي عظمت وسعت دنيا نمي تواند مانع اين شود كه تو نباشي و من تو را نخواهم . وقتي تو هستي حقارت و عجز و كوچكي چه معنايي مي تواند داشته باشد ؟ و اگر هم باشد چه اهميت دارد ؟ مي بيني محبوب تو تا چه حد ايثار دارد و چه حماقت عظيمي گريبانش را گرفته ؟ ايثار مضحك نيست !؟

 

همانطور كه روبرويت نشسته ام نگاهت مي كنم و طرح صورتت را مي كشم اول ني ني چشمانت را رنگ مي كنم تا نگاهت جان بگيرد اما يكباره با خشم تصوير ناتمامت را پاره مي كنم و مي گويم : _ اين خود خواهي ترا ارضاء مي كرد اما من پاره اش كردم تا ... .

تو با خونسردي مي گويي تا چه بشود ؟ و من با لجبازي مي گويم : _ هيچ . مي خندي و مي گويي : _ اين همه پرهيز مي كني تا چه بشود ؟ مي گويم : _ هيچ . و ادامه مي دهم : _ كدام پرهيز ؟ . و تو جوابم را نمي دهي مي گويم : _ دلم مي سوزد كه حتي به اندازه يك رهگذر توي زندگي ات موثر نخواهم بود .

 

 و تو با شيطنت مي خندي و مي گويي : _ خوب البته چرا ... چرا ... و بعد عجولانه مي گويي : _ ديگر از اين فكر ها نكن.. من بعد از تو لحظه ها را بياد مي آورم و تو را ... مي خواهم فرياد بزنم : _ سهم من فقط همين است ؟ فقط همين ؟ اما ساكت مي مانم. سيگاري روشن مي كني و مي گويي : _ مي كشي ؟ _ نه _ چرا ؟ _ آخه من زن نجيبي هستم . بعد به قهقه مي خندم .

 

 و تو كه بنظر آزرده مي آيي اداي مرا در مي آوري و مي گويي : _ كجاي اين حرف خنده داشت . بعد دستهايم را مي گيري و اسمم را تكرار مي كني و مي پرسي : _ كجا مي بينمت ؟ مي گويم : _ نمي دانم . براستي نمي دانم . بعد مي گويم : راستي اگر ديگر به ديدنت نيايم چه مي كني ؟ تو با اطمينان مي گويي : _ نمي تواني . و من فرياد مي زنم : _ چرا نمي توانم ؟ و تو مي گويي : _ چرا بتواني ؟ چرا ؟

 

و من مي گويم : _ مي توانم ديگر به ديدنت نيام آنوقت تو مرا چطور پيدا مي كني ؟

و تو با لحني كه نمي دانم جدي است يا شوخي مي گويي : _ حتما در روزنامه آگهي خواهم داد .. !

 

و من ساكت مي مانم و در مرز توانستن و نتوانستن و خواستن و نخواستن سرگردان مي مانم . توي خيابان كه مي آيم با خودم مي گويم : _ وقتي يك زن با انگشتري تو انگشتش ... ؟ اما جواب اين سوال را توي ذهنم گم مي كنم و بي آنكه دنبالش بگردم مي گذارم كه گم بشود .

 

نمي داني چه تنهايي دلگيري گريبانم را گرفته .

 

صداي خواننده كه غمگين و گرم مي خواند ترا بيادم مي آورد و لحظه ها گذشته را و تصوير تو هر لحظه توي اطاقم بيشتر شكل مي گيرد.

 

و تو مي پرسي : _ كي مي بينمت ؟ من مي گويم : _ نمي دانم . و براستي نمي دانم

_ باز هم تعهدات لعنتي ؟ هان ؟ و من نگاهم روي حلقه ام خيره مي ماند و بغضم گلويم را مي گيرد . 

 

پانویس یک :  با تمام احترام تقديم به یک دوست که حس زیبای دوست داشتنش انگیزه چنین نوشته ای را در من بعد از مدتها دوری از دنیای نت بوجود آورد ... JShiva Mahich b

 




[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

 



..::<-BlogTitle- >


صفحه نخست
ايميل وبلاگ
آرشیو وبلاگ


 

..::نوشته های پیشین

آبان 1388
مهر 1388
اردیبهشت 1388
آذر 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 

..::وبلاگهای عزيزان


ok







کنترل موسیقی

موسيقي

بهزاد و شيوااا

http://www.mahich.blogfa.com
www.tpn126@yahoo.com

© 2005 Behzad & Shiva ©

Farideh Music >


RSS