یاد ترا که باز میکنم می گوید :
این سربازی هم تمام می شود
بانوی من
صبح که بیدار شدم
نگاهم روی پنجره ماند
امروز منتظر تو بودم
مثل دیروز
نمی دانم از دلتنگی عاشق ترم
یا از عاشقی دلتنگ تر
فقط می دانم
در آغوش منی بی آنکه باشی
و رفته ای بی آنکه نباشی
( معروفی)
یاد ترا که می بندم انگار چشمانم مینالند :
نمی دانم تو در من چه می جویی از من چه می خواهی من خود سرابم سرابی در کویر
(ف شیدا)
و یادت هست؟ تو در آغوشم افتادی بی آنکه باشی بی آنکه باشی و چه خوب فهمیدی وچه خوب فهمید آن با احساس من غریبه که هدف تو بودی همه ی انگیزه تو بودی و اکنون هر دومان گیج حسرتیم در فترت پس از آن دیدار .
بهزاد.....