آخرینبار
که صدایم زدی
خود را به خواب زدم.
بیدار که شدم
نبودی.
روزها
خبری از تو نداشتم.
حالا
هربار که خوابم
صدایم میزنی.
حالا
هربار بیدار میشوم،
از ترس ِ این
که خود را به خواب زده باشم.
پانویس یک : چند نفر از دوستانم از تصمیم ناگهانی حذف وبلاگ tpn بسیار تعجب كرده اند و برايم نوشته اند كه مرا چه مي شود. مرا هیچ ، جز اینکه من خوابهای معشوق را می بینم و عشق او را در دل خیال می پرورانم شما را براستی چه می شود .
پانویس دو : خیلی خوبه كه بار دیگر با هم يك بار ديگر از نو نگاهي به دنيا بياندازيم، ! مي زنيم به آب دوباره . فقط يك ذره امان بدهید. آخر!!
پانویس سه : يك چيزي اينجا لنگ مي زند. آه شاید از این نبودن توست. اما برای من دیگر ديواري نيست، تضادي نيست، پس مبارزه اي هم نيست و جنگجويي هم نيست. آسوده بخواب رویای شیرین .
پانویس چهار : ... اما خدای من / آیا چگونه می شود از من ترسید ؟ من ، من که هیچگاه / جز بادبادکی سبک و ولگرد / بر پشت بام های مه آلود آسمان / چیزی نبوده ام . ( تولدی دیگر .دیدار در شب . فروغ فرخزاد )
bShiva MahichJ